|
محبت شدیدی که سابقاً به تو ابراز می کردم دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد. در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد. اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که دوست صمیمی و وفادار تو هستم!
اگه میخوای حرف دلمو بدونی یه خط در میون بخونش.... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | ساعت16:18 | توسط هادی
تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي کني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناکجا.... لبخند که مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده چه کنم؟... مي خواهم از آنجايي بگويم که نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي آبستن...در نا کجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم که ديگر ملک خصوصي توست....و من نوشتم از بودن تو ...تويي که ... از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و مي گويي سلام بانوي من....و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم. و تو ...تو که حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است.... بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد کنم .... باشد اين بار هم نه....اما مي گويم که من تو را بهترين ميدانم تو را...مي خواهم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | ساعت21:36 | توسط هادی
آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی
پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .
قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .
سکوتت در بی نهایت زمان ، داستان خستگیهایت را در امتداد جاده زندگی مرور می کند
و سحر خوب این را می داند و با روشنایی چشمانت پیوندی دیرینه دارد .
عاشقانه بید را نگاه می کنی و می خندی و صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .
و این زیباترین ترانه است برای من !
لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم
و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم .
همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه سبزی که دوست داشتی ، یک دسته گل رز می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارد و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کنم دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 | ساعت17:47 | توسط هادی
وزش گرمی از عطر پونه وحشی
ستیغ کوه یخیم را شکست و آتشی از درون به درون یخ زده ام امید داد و در میان ازدحام پررو نق عشق آپ گشتم و راز تحرک را از میان زلال اشکها پرسیدم چون مه شدم آب گشتم و چرخیدم به های های باران پس بهار بهار فرو ریختم به دشت و جلگه خوشبختی و هزار هزار گل یاس و ساقه و سرو و بنفشه روئید و به سر رسید آن منجمدی بی فریاد یخ بودم آب گشتم روئیدم و این بشارت آفرینش عشق است میان خالق و مخلوق ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 | ساعت22:7 | توسط هادی
تپیدن این دل
ندامی بی رونق تمنا نیست بیان ساده تکرار آشنایی هاست نور وابسته نور است و عشق ؟ صدا نمی کند ز نــــــــــــــــــــــجــــــــیــــــــــــــــــــــر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 | ساعت21:56 | توسط هادی
سلام گلم
نمیدونم الان که دارم این آپ رو برات میذارم خوابی یا بیدار ، تو حرف آخر رو زدی ولی تازه اول داستانه ! تا حالا بعد از حرف آخر حرف اول شنیده بودی ؟! توی این وب حرف اول و آخر نداریم نمی دونم اصلا چی بنویسم هر چی گشتم یک چیزی که در شأن تو باشه پیدا کنم نکردم اومدم حرفای آخرت رو باز برگردونم به حرف اول. اونی که تنهایی و ذهن کوچکش گنجایش حجم سبزش تورو نداشت من هستم نه تو ، اونی که کم هست من هستم نه تو ، ، اونی که خوب هست تو هستی نه من ، دلم میخواد ..... چی بنویسم تموم نوشتنی هایی که من میخواستم به تو بگم که تو گفتی ؟!تو تنها دلیل بودنمی تو تنها بهونه زندگیم هستی ، دوست دارم بخدا نمی خوام حتی یه لحظه ناراحتت کنم و نمیدونی وقتی میام اینجا چه حالی میشم این وب بی تو صفا نداره الان هم که اومدم فقط به خاطر قولی که بهت دادم نمیتونم خودت بیا دوتایی باهم می چرخونیمش من مطمئنم تو خوب میشی مطمئنم خوب می شی، گلم همه هستیه من امیدت به خدا باشه ولی اینو بدون من هیچ وقت تنهات نمیذارم الان هم نمی دونم چه فکری میکنی که داری تردم میکنی نمی فهممت دلیلی ندار ی منو قانع نمیکنه نمی دونم چرا با وجودی که میدونی نمی تونیم طاقت بیاریم اینقدر مصممی بخدا طاقت ندارم نمی خوام فقط توی شادیهات باهات باشم نمی خوام رفیق نیمه راه باشم نمیخوام.................. دیگه گریه امونم نمیده برات بنوسم ولی فقط بهت بگم من نه میرم نه تنهات میذارم دوست دارم عاشقتم وهمچنین منتظرتم، پس به خاطر من باید خوب شی ...
..
و روزی ما دوباره پروانه ها را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم روزی كه هر حرف ترانه ايست تا كمترين سرود بوسه باشد روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يكسان شود روزی كه ما دوباره به پرواز پروانه ها خیره می شویم و من آنروز را انتظار می كشم حتی روزی كه ديگر نباشم
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 | ساعت1:53 | توسط هادی
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم یا اصلا باید چیزی بگم یا نه تا همینجام خودمو به زحمت رسوندم پس بذار بگم درد دلمو
راستش من باید حدود 2 هفته پیش اسم وبمو عوض میکردم من عاشقانه مینوشتم اما نه بی آنکه عاشق باشم من عاشق وجودی گشتم که تنهایی و ذهن کوچک من گنجایش حجم سبزش را نداشت من کم بودمو او زیاد من بد و او خوب من ...... من عاشقش شدم طوری که یک روز نمیتونستم صداشو نشنوم یک لحظه نمیتونستم بهش فکر نکنم یک لحظه ی بی اون مرگ رو برام ترجمه میکرد،الان که مینویسم قطره های اشکم مثل بارون روی صفحه کلیدم میبارن و من دل تنگ تر از همیشه هستم.... من کسی رو پیدا کردم که خودم بود و منو به خاطر خودم میخواست با اینکه خودش هم مشکلات زیادی داشت برای من همیشه وقت بود ،تا اینکه من توی یه حادثه صدمه دیدم ،کاش که همون موقع میمردم و کارم به اینجا و زدن این حرفا نمیکشید ..... قد من شاید کوتاه تر شود و من باید عادت کنم که از این به بعد دنیا رو از1 متر پایین تر ببینم و این روزگار سیاه من است ،نمیدانستم چه کنم ،خیلی فکر کردمو و خیلی با خودم کلنجا رفتم تا اینکه تصمیمو گرفتم،میخوام نیمه ی خودمو فراموش کنم میدونم اونم الان داره اینو میخونه و ازم دلگیره اما به خدا نمیخواستم اینطوری تموم شه مگه میشه صداشو نشنید مگه میشه باهاش دیگه حرف نزدو آروم بود مگه میشه فراموشش کرد اون تموم زندگیمو اما من تصمیمو گرفتم که باید برم ،هیچوقت نخواستم کسی واسم دل بسوزونه هیچوقت دوست نداشتم سربار کسی باشم هیچوقت نخواستم کسی رو از خودم برنجونم اونم کی رو ؟اما چه کنم که این روزگار لعنتی هیچ چیزو به وفق مرادم پیش نیاورد یکی رو رنجوندم سربار شدم و مورد ترحم باید قرار بگیرم به تنها ترین کسم گفتم دوستش ندارم ،میدونم که خودش واقعیتو میدونه اما اون دیگه باید با یکی مثل خودش باشه ،وقتی حرف میزنه نترسه از اینکه از دهنش بپره که دارم بیرون راه میرم دارم میدوم یا بیرونم نترسه از اینکه بگه با هم بریم بیرون..... زیاد نشناختمش و تو همین مدت دیوونه ش شدم راستش حالا یه کمی هم خوشحالم از اینکه این اتفاق به این زودی افتاد که اگه چند سال یا چند ماه یا حتی چند روز دیرتر میفتاد حالا میتونستم اینجوری بگم و برم یا نه...... عشق من واسه م همه کاری کردی و هیچ کاری واست نکردم تموم سعیتو واسه کمک به من کردی و من به هدرش دادم به من مهربونیتو دادی و من چیکار کردم ؟اما باور کن که همش به خاطر خودم نبود هنوز هم منتظر اون روزای خوب هستم هنوز به یادتم ، هنوز هم دوستت دارم هنوز هم عاشقتم هنوز هم یه روز بی تو برام بدترین روز زندگیمه هنوز هم به جوک هات میخندم و هنوز هم فراموشت نمیکنم اما...... آخ اگه این اشکام بزارن تا صبح برات مینویسم گلوم داره میترکه.... اما یه خواهش ازت دارم اونم اینه که کمکم کنی فراموشت کنم نمیدونی با چه زوری این کلماتو مینویسمو به هر انگشتم که واسه نوشتن یه حرف میره هزار بار لعنت میفرستم و از خودم بدم میاد آخ خدای من چرا اینجوری؟؟ ظهر میخواستم بهش زنگ بزنمو ازش خداحافظی کنم زنگم زدم اما باورکنید فقط دعا میکردم که گوشی رو بر نداره آخه چطوری باید ازت خداحافظی میکردم بگم خداحافظ دیگه زنگ نزن ..... به خدا من نمیتونم همین یه نصف روزم برام مثل هزار سال گذشت کمکم کن که بگم خداحافظ ...... من که تورو یادم میمونه حتی اگه بمیرم از تو واسه همنشینام میگم از تو که رفیق نیمه راهم نبودی ومن بودم از اینکه واقعا دوستم داشتی به خاطرم همه کار کردی....من چیکار کنم برات که ازم دلگیر نباشی دارم واست میخونم یادته میگفتی واسم بخون تا آروم بگیرم..... تو یکی از پستام نوشته بودم میخوام قلبم عشقو حس کنه ،شاید خدا کمکم کرد که واقعا اینجوری شه و من عشق و عظمتشو حس کردم نمیخوام بگی تکراریه اما هیچکی تا خودش عاشق نشه نمیتونه بفهمه که عشق چیه خیلیا به عشق خندشون میاد و امان از اون روزی که دچارش بشن..... تمام زندگیم ،تمام عمرم ،تمام وجودم ،تمام هستی ام ،تمام دارو ندارم همه کسم همدم تنهاییام ،سنگ صبورم ،عشقم گلم ،جونم،....... حوصلتو سر بردم بدون فراموش کردنت یه دروغ بیشتر نیست شاید به همون دلیلی که خودت گفتی نشه تو روحمم تسخیر خودت کردی ،از خدا میخوام که کسی بهت بده که لایق خوبیات باشه من که نبودمم کار منم تموم شد باید از اینجا هم برم عاشق شدم و تاوان عشقم دارم میپردازم راستش شاید می ارزید.... به خدا دارم از غصه میترکم چشام دیگه درست نمیبینن حتی تو مرگ عزیز ترین کسام هم اینقدر گریه نکردم ،هیچکی رو اینقدر دوست نداشتم و عاشقش نبودم دل کندن ازت به خدا سخته به خدا سخته به خدا.... یه بار عشقو تجربه کردم واسه هفت پشتم بسه واقعا عظیم بود واقعا خیلی حرف زدم ،باید از اینجا هم برم باید خیلی چیزای تازه یاد بگیرمو خیلی چیزارم فراموش کنم ،از همتون ممونم از اینکه منو تحمل کردید بهترین آرزوهارو واسه همتون دارم هنوز هم فراموشت نمیکنم عشقم منو ببخش التماست میکنم ببین دارم میخونم برات ... وقتي تو نيستي
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 | ساعت20:49 | توسط هادی
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 | ساعت18:44 | توسط هادی
من سكوتم، تو ترانه! من يه فانوس، تو زبانه!
من نگاه مات ُ گـُنگم، تو نگاهي عاشقانه! من يه زخمم، تو يه مرهم، من به ندرت، تو دمادم! من يه باغ گـُر گرفته! تو مثلِ نزول شبنم! من و تو دو تا عروسك با چشاي تيله اي! من و تو زندوني خاطره هاي پيله اي! من يه عكس پُر غبار از يه ترانه ساز ِ لال، اما تو هنوز مثل باور يك قبيله اي! من پُر از شكست ُ ترديد، تو شكوه تخت جمشيد! من شب شب ْ پره مرده، تو مثلِ طلوع خورشيد! من يه شهر بي پرنده، تو بليط ِ يه برنده! بگو تو حراج چشمات، قيمت ستاره چنده؟ + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 | ساعت22:47 | توسط هادی
براي من خواندن اينكه عشق شيرين است كافي نيست، مي خواهم قلب كوجكم اين شيريني را بچشد!
براي من ديدن اينكه عشق زيباترين لحظه است كافي نيست، مي خواهم قلب نازكم اين لحظه را در يابد!
براي من شنيدن اينكه عشق قشنگ ترين احساس است كافي نيست، مي خواهم قلب پاكم اين احساس را درك كند! ولي براي من گفتن اينكه زندگي بي عشق پوچ است كافيست، چون نمي خواهم قلب عاشقم اين پوچي را احساس كند! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 | ساعت16:50 | توسط هادی
|
درباره من
آمده تا به دلی پر رونق ببرد روح پر از درد مرا مرگ من کی میرسد؟ کاش مردم بگویند: که چرا رفته ز آبادی ما؟ گل مریم بسپارند به رسوایی ما وتنم بسپارند به دشت شقایق های پیر که وجودم را آشناست او با خود من نمی ترسم از آن روز بزرگ که سفر خواهم کرد وبه دیدار کسی خواهم رفت که همه عمر و وجودم از اوست... e-mail:mobl_man1367@yahoo.com طراح قالب صفحه نخست ايميل نويسنده نوشته پيشين عناوين مطالب گذشته نوشته پيشين هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 موضوعات عاشقانه های من آف و اس ام اس عکس پيوندها به نام نامی عشق وزیبایی ... عاشقانه ها شاپرک ها با خدایند آسمونی غریب بی نشون آزادی در تنهایی-سانا جون تا رهایی طراح قالب |