تبليغاتX
مرگ رنگ-all the night...
مرگ رنگ-all the night...

محبت شدیدی که سابقاً به تو ابراز می کردم

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.

در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که

خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

 

اگه میخوای حرف دلمو بدونی یه خط در میون بخونش....


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | ساعت16:18 | توسط هادی |


تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه

مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي کني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي
 بري....


  تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناکجا....

 لبخند که مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده

چه کنم؟...

مي خواهم از آنجايي بگويم که نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي

آبستن...در نا کجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم که ديگر ملک خصوصي توست....و من نوشتم

 از بودن تو ...تويي که ...


 از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و

مي گويي سلام بانوي من....و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي

 سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.

و تو ...تو  که حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است....

 بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد کنم ....


 باشد اين بار هم نه....اما مي گويم که من تو را  بهترين ميدانم  تو را...مي

خواهم

بوسه


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | ساعت21:36 | توسط هادی |


زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 | ساعت21:3 | توسط هادی |


سخت است هنگام وداع ...

آنگاه که درمی یابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را

نیز

    با خود خواهد برد ...

.

باید رفت و رفت و رفت ...

و دور شد از هیاهوی زمان

                                  در آغوش زمین !

می روم تا در پی آمدن دیروز

حادثه ها را به خاطره پیوند زنم

                                        و خاطره ها را به بودن ...

زندگی ام را! بودنم را ! هستیم را دوست دارم ...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 | ساعت13:54 | توسط هادی |


احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده ا‌ست ؟! چرا روح مرا به زنجیر می‌کشید
سایه‌ی لطفتان هیمه‌ی آتشی‌است که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمی‌خواهم از شما هیچ نمی‌خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه‌ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظاره‌گر پرواز من خواهی بود

love


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 | ساعت10:28 | توسط هادی |


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 | ساعت12:28 | توسط هادی |


love

به تو پيوسته دل از وحشت شبهاي دراز
به تو پيوسته دل از تلخي ديدار شكست
به تو اي نغمه راز
به تو اي غنچه مست
به تو پيوسته دل آنجا ، كه نه ...
نتواند كه رهايي دهد از خويشتنم
به تو پيوسته دل آنجا ، كه پي از جنبش درد
نيش پر كينه فرو برده چو ماري به تنم
به تو اي ساغر لبريز اميد
به تو اي غنچه نيلوفر ناز
به تو پيوسته دل از ننگ درنگ
به تو پيوسته دل از رنج نياز
وه چه بت ها ، كه به شبهاي گرانبار و خموش
غم ديرينه بر انگيخت از اين جان تباه
من شوريده به ياد تو در اين كلبه تنگ
دل افسرده رها كرده به پندار سياه
وه چه شب ها ، كه به بيغوله ناكامي سرد
پيش آينه شكستم غم تنهايي خويش
دست بر چانه ، در انديشه تلخ ، از سر درد
رنگ جاويد زدم بر رخ رسوايي خويش
به تو پيوسته دل از ظلمت روز
به تو پيوسته دل از محنت شام
تو اي گنج مراد
به تو اي رنج مدام !
مرا ميبيني و هردم زيادت ميكني دردم

تو راميبينم وميلم زيادت مي شود هردم

به سامانم نميپرسي نميدانم چه سرداري

به درمانم نميكوشي نميداني مگر دردم

نه راه است اينكه بگذاري مرا برخاكو بگريزي

گذاري ياروبازم پرس كه تاخاك رهت گردم

ندارم دستت از دامن مگر بر خاك و اندم هم

كه برخاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم
دوستت دارم

 


+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 | ساعت11:42 | توسط هادی |


چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
 غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوبمون
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 | ساعت11:58 | توسط هادی |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 | ساعت16:54 | توسط هادی |